سلام
دیگه نمی خوام ادامه بدم
برا همیسه این وبلاگ تعطیل شد

خـــــــدایا :
شاید تنها تو بدانی که اینجا ماوای تنهایی من است
اینجا سطرهای نا شناخته ای دارد که تنها تو میفهمی شان
نکند فراموشم کرده ای که باز در هاله ی دلتنگی ها غوطه میخورم
خـــــــدایا :
موج دلتنگیها طوفان دلخوشیهایم شده ...
ناصبوری ام را لغزش به حساب نیاور ...
خــــــدایا :
میدانم تو مثل همیشه سکوت میکنی .من حتی به الهام سکوتت هم تازه میشوم ...
میخواهم برایم بگویی چرا خوابِ شبهای دلتنگیم تعبیر نمی شود؟
چرا دیگر استجابت دعاهایم تمام شده ؟
خــــدایا :
میگویند مومن به درگاهت نماز می آورد ...
اما من بندگی و ناتوانی ام را به درگاهت می آورم ... می پذیری ام ؟
خداوندا دريابم، كه درمانده ام، و دلم از حوادث روزگار سخت به تنگ آمده است
خداوندا در آغوش رحمت خود بپرورانم، كه من بسان
كودكي گستاخ و ناسپاسم و در عين
حال سخت محتاج نوازش تو
خداوندا بلور احساسم را از گزند سنگهاي بيشمار ريا و دورنگي حفظ نما
خداوندا تنها عشقم را به تو ميسپارم مگذار نامهرباني پيشه گيرد،
دلش را در پرتو مهر خوداز پليدي نگهدار
خدايا درمانده ام از سستي هايم، چه بسيار خطاهايي كه به واسطه سستي هايم از من سر
زده،و من قادر به جبران نيستم ، از من درگذر
خدايا دلتنگي هايم فراوان است و زبان از گفتن قاصر، تو خود مي داني و ميتواني، پس
آنچنان برايم بساز كه براي خوبانت فراهم ساخته اي
خداوندا تواني به من بده كه صبوري پيشه گيرم و پاسخ نامهربانان را با مهر بدهم
خداوندا این فراق و دوری را هر چه زودتر به وصال برسان

من یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می توانست، اما
رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت.
هر چه
خواستم عطا کرد وهرگاه خواندمش حاضر شد
اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم.
چشم هایم را بستم تا خدا را نبینم و گوش هایم را نیز، تا صدای خدا را نشنوم.
من از خدا گریختم بی خبر از آن که خدا با من و در من بود.
می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواهد بسازم نه آن گونه که خدا می خواهد. به همین
دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد .من زیر ویرانه های زندگی دست و پا میزدم.
دانستم که نابودی ام حتمی است.. با شرمندگی فریاد زدم:
خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی با تو پیمان
می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم.
خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست...
نمی دانم چگونه اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد. از زیر آوار زندگی بیرون آمدم و دوباره احساس
آرامش کردم. گفتم: خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم
خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم.


عشق یعنی
باختن يعني لحظه عشق
جان سرزمين يعني يعني
زندگي پاک من عشق ليلي و
قمار مجنون
در عشق يعني ... شدن
ساختن عشق
دل يعني
كلبه وامق و
يعني عذرا
عشق شدن
من عشق
فرداي يعني
كودك مسجد
يعني الاقصي
عشق من
عشق آميختن افروختن
يعني به هم عشق سوختن
چشمهاي يكجا يعني كردن
پراز و غم دردهاي گريه
خون/ درد بيشمار
عشق من
يعني الاسرار
كلبه مخزن
اسرار يعني
دوستت دارم



دلم تنگ است... به دنیای تنهایی ام پناه آورده ام؛ همان دنیایی که همیشه ی زمان ها در آن آرام
میگیرم... در این دنیا آموختم تنها آمدن، تنها بودن و تنها رفتن را... این سرنوشت غم انگیز انسان
است... در این میان هرچه انسان از دنیای فراموشی بیشتر فاصله می گیرد، تنهاتر می شود و هر چه
روح فراخ تر می گردد، غمگین تر می شود و محزون تر ... سر در گریبان غم و چشم در افق دوردست
خدا کرده ام و از این فاصله می نالم... غمگینم به خاطر غم دیگران؛ انسان های تنهایی که جزء خدا کسی
ندارند تا درد دلٍ بی تابشان را چو من با او گویند... و این است سرگذشت انسان، انسانِ عاشق آفریده شده
خدا... و همیشه عشق در جدایی معنا می یابد... عاشق سینه چاک می باید در فراق و جدایی از معشوقش
جدا نباشد... در زمان هایی که نمی بیندش، ناله سر کند و در وصال تنها نظاره... در دوری فریاد برآوردن
و در لحظه ی رسیدن تنها نگاه دوختن و فرصت را غنیمت شمردن و محو شدن در او، شیوه ی دلباختگان
است... خدایا! غمم را ز چشمم نمی خوانی؟!... خدایا عاشقم و مزد چنین عاشقی، تنهایی است، تنهاییی
بهتر از تمام با هم بودن ها...

اي كسانيكه مأمور دفن من هستيد...هرگاه كه من مردم مرا در تابوت سياهي
بگذاريد تا همگان بدانند كه جز سياهي در دنيا، چيزي نديدهام چشمانم، چشمانمرا
باز بگذاريد تا بداند كه هنوز چشم انتظارم دهانم، دهانمرا باز بگذاريد تا باور كند كه
هنوز، ناگفتنيها دارم دستانم، دستانمرا باز بگذاريد تا ببينند كه چيزي باخود
نخواهم برد در تابوت را باز بگذاريد تا شايد كه بيايد آنگاه، صليبي از يخ بر سر مزارم
بگذاريد تا با اولين طلوع خورشيد، آب گشته، بر خاکم بگريد شما نگرييد
هيچكس نماند همه برويد تنها بودم ميخواهم تنها بمانم


آنگاه که غرور کسي را له مي کني ، آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کنی
آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني ، آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري
آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي ،
آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ،
مي خواهم بدانم ،
دستانت را بسوي کدام آسمان دراز مي کني تا براي خوشبختي خودت دعا کني ؟
چه گرمایی دارد آن دستان مهربانت ...

آن لحظه که در کنارمی احساس میکنم که به
تنها آرزوی زندگی ام رسیده ام...
دلم میخواهد برای همیشه و تا ابد
در کنار تو باشم و با گرمای عشق تو زندگی کنم
عزیزم... حتی یک
لحظه نیز طاقت دوری تو را ندارم ای بهترینم...
چه آرامشی دارم
آنگاه که سرم را بر روی شانه های مهربان تو میگذارم و تو نیز مرا
نوازش
میکنی و به من میگویی که دوستم داری....
لحظه ای که در کنار تو
هستم ، لحظه ای است که به اوج عشق می رسم و با تمام
وجود عشق را
حس میکنم!
عاشقانه تو را
در میان آغوش خویش میگیرم و برایت اشک میریزم و التماست میکنم که
هیچگاه مرا تنها نگذاری !
این قلب عاشقم بدجور به وجود تو نیاز
دارد و دستانم تشنه گرفتن
آن دستان گرم تو می باشند!
چه
لحظه عاشقانه ای است ، آنگاه که تو در آغوشمی و به من عشق
و محبت
می رسانی !
در کنار تو
بودن را برای همیشه میخواهم و میدانی که با عطر نفسهایت زنده ام!
کاش
برای همیشه در کنارم بودی و هیچگاه حتی یک لحظه نیز از من دور نمی شدی!
زندگی
برایم با وجود تو زیباست و آنگاه که در کنار تو هستم زیباترین لحظه زندگی
ام
خواهد بود .... آن لحظه است که دلم میخواهد هر چه احساس
عاشقانه
در وجودم است را به تو ابراز کنم .... آن لحظه تمام رازهای
عاشقانه
در دلم فاش می شوند!
چه لحظه زیبایی است آنگاه که با آن چشمان
زیبایت به من نگاه میکنی و لبخند
عاشقانه ای میزنی و مرا در آغوش
خودت می فشاری!
الهی من فدای آن چشمان زیبایت شوم ، فدای آن قلب
مهربانی شوم که بدجور مرا
عاشق کرده است....

خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است...

